تبليغاتX
ایمورتال






















ایمورتال

وصفش سخته، من عاشق کافی‌شاپم. از مهم‌ترین علایقم موسیقی و نوشیدنی‌های مشتق نسکافه و قهوه‌ست و گذشته از همه اینا اتمسفری که بتونم تو یه کافی‌شاپ از نوع پاتوق تجربه‌اش کنم. تو خونمه، لذت می‌برم وقتی می‌‌بینم یه عده کسایی که شاید یه کم بیشتر به من شباهت دارن و از مثلا تام‌ویتز-ای که تو کافه پخش میشه لذت می‌برن. شاید که نه قطعا سر ذوق میام وقتی می‌شنوم تو کافه پینک فلوید پخش میشه.

  نقاشی‌های روی دیوار

 نورپردازی ِ مختصر

و

 مسخ‌کننده.

آره مسخ! مسخ ِ این اتمسفر!

بوی دود، بوی چای، بوی کتاباش، بوی دوستی‌های خاله خرسه‌اش، بوی دوستی‌های پابه‌پاش، بوی موسیقی ناب و سرانجام عاجز شدن بینی از تمیز دادن بوها و...

مسخ!


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 20:48 توسط جاوید| |

نه به خاطر اینکه دیرم شده باشه یا کاری داشته باشم، فقط تو اتمسفری هستم که می‌ترسم از دستش بدم و دقیقا الان فکر می‌کنم اتمسفرش داره از بین میره. ولی تند تند می‌رم جلو

.

.

.

حدود 7 دقیقه از نوشتن جملات بالا می‌گذره، و من باز می‌خواستم چیزهایی بنویسم که فکر کردم نباید خونده بشن، بدبختی چیه؟ خود سانسوری؟ دور و برم چی بهم یاد داده؟ خودتو جمع کن، این کارو نکن، اون حرف و نزن، لعنت به هنجار، چرا دیوار؟

(نوشتم و پاک کردم، اگر دوست داشتید بگیریدش تو نور، شاید جاش مونده باشه رو وبلاگ)


پ.ن. یکی بیاد این کم‌خوابی منو درست کنه.

پ.ن. می‌دونم نگران نمی‌شدین، ولی محض اطلاع‌تون اون‌قدرا هم اوضام وخیم نیست.

پ.ن. دلم براشون تنگ شده. لطفاً فضول نباشید، من رک شدم جدیداً.

پ.ن. دیگه موزیکم اثر نداره، خیلی وقته که اثر نداره.

زت زیاد!

نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 23:49 توسط جاوید| |

وبلاگ ایمورتال تا ابد هرگز دو گزینه‌ی «اسفند 1389» و «فروردین 1390» رو در شاخه‌ی آرشیوش نخواهد داشت. وبلاگ ایمورتال تو این مدت به فکر انکار ماهیت بود، می‌خواست ناپدید بشه و یه گوشه‌ی مالیخولیایی ِ دیگه منتها این‌بار ناشناس بنویسه. مکانشم تهیه کرد، اما بعد از دو ماه که اصلا دستش نرفت اون تو بنویسه به اونجا رسید که این خودشه، آره ایمورتال! چرا باید ازش فرار می‌کرد؟

سخت بود، از خودش فرار کردن، اونم تو مقیاس کوچیک مجازیش سخت بود. البته تا حد زیادی این تصمیمات مالیخولیایی منحصر به خودشه، لقمه رو به سخت‌ترین حالت ممکن تو دهن گذاشتن کار خودشه و قبل از هر کار کوچیکی از کار یه بغل نگاه‌های عاقل اندر سفیه و نظریه‌های غلنبه و کار خراب‌کن دادن تخصص خودشه. یه کله‌شق ِ عاقل، یه عاقل ِ منطقی، و یه منطقی ِ احساساتی، و نهایتا یه احساساتی ِ عاقل و نه یه عاقلِ احساساتی!

اگر جمله بالا رو عاقل‌ها حس کنن و احساساتی‌ها درک کنن اون موقع اون دسته کسی جز ایمورتال‌ها نیستن.


ع‌ج‌ا‌ل‌ت‌ا ه‌م‌ی‌ن ‌ک‌ا‌ف‌ی‌ه. 

نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 0:56 توسط جاوید| |

آقا من یه زیر سبک نازنین از جاز رو دارم مکاشفه می کنم که بسیار انرژی از سر و روش می باره! Nu-jazz! کلا برام عجیبه جاز چه طور می تونه انقدر Energetic بشه! جاز رو با نینا سایمون و فرانک سیناترا و جولی لاندن پیش ببری و توهم بزنی که جاز باید خیلی رسمی و با کلاس و متین و Cool برات کار اجرا کنه، اون وقت سر و کله ی Nu-jazz پیدا بشه... اونم خیلی شانسی تو کتابخونه دانشگاه!!! گویند بزرگترین کشف ها در اماکن نامربوط به کشف صورت می گیرد... گویند اشتباه بود، گویم را جایگزین کنید.

By the way، اگه خواستین مثه من طوری برین فضا که این موقع حس و حال آپ کردنتون جور بشه سفارش بدین براتون نو-جاز سرو کنم!

تقریبا دارم آدم می شم. مثل جاوید قبلیه امروز داشتم کتاب فروشی رو زیر و رو می کردم، شاید خوندن کتاب جذابیتش کمتر از پرسه زدن تو کتاب فروشی باشه، اونجاست که هجوم ایده ها و خیال بافی هات در مورد اونچه توی کتاب می گذره چنان جدال سختی تو مخیله ات می سازه که دوست داری ساعت ها از این جنگ لذت ببری. این بار جنگ در میادین موزیک بود، برای اولین بار رسما مشخص کردم می خوام یه کتاب موسیقی بخونم. یه کتابی هم پس از کلی جنگ فکری خریدم که فعلا به خودم مربوطه چه کتابیه! (طرح تکریم خواننده ها که میگن همینه ها)

اما موسیقی کافی نبود، «چراها»ی جاوید را چه کار کنیم پس؟ باهاشون تا حالا میشد یه کلکسیون خنزر پنزری درست کرد! «دنیای سوفی» را برگزیدم، تا بلکه کلکسیون را در هم شکند! اینها را به کتاب های معادلات، ریاضی عمومی 2، فیزیک پایه 2 و تعدادی درس های عمومی نیز اضافه کنید می شود مجموعه کتاب هایی که الان جلو روم هستن!

چه قدر گرونه کتاب!؟ یه هنر مدرن رو تورق کردم و حسابی جذبش شدم، پر بود از این مدل نقاشی هایی که براتون می ذارم، کلی هم نثر جذابی داشت، با کلی ذوق شناسنامه کتاب رو این بار به قصد قیمت بر انداز کردم دیدم پونزده هزار تومن! آخه چه خبره؟

الان که اینو گفتم یه کتاب فروشی دیگه یادم اومد. چند شب پیش دیر وقت با حسین داشتیم رشت رو می نوردیدیدم که یه کتاب فروشی میخ مون کرد پای ویترینش، توصیف اینکه من و حسین هم سیب زمینی سرخ کرده ملچ مولوچ می کردیم خالی از لطف نیست. هیچی، کار جالب این کتابفروشی این بود که یه ایده ی خیلی ساده زده بود و روی کاغذهایی که با خلاقیت جالبی برش و طراجی شده بود یه سری جمله های جالب نوشته بود، و تو چهار پنج نقطه از ویترین گذاشته بودتشون. رو یکی شون جمله ای نوشته بود که همچین مضمونی داشت: « هزینه ای که برای خرید کتاب پرداخت می کنیم مبلغ نسبتا زیادی است، اما هزینه ای که برای نخواندن خواهیم داد بارها بیشتر از آن است»

این مشتی است بر دهان پاراگراف بالایی، از قیمت کتاب شکایت نکن!

ولی به نظر شما این جمله ی فیلسوفانه و به غایت درست، که من صد البته بهش اعتقاد دارم، حیله ای جذاب و دل ربا نیست؟ به دید واقع گرایانه قیمت کتاب بیش از پولی است که مردم قادرن برای کتاب خوندن صرف کنن، حالا که مردم پولش رو ندارن باید بیشتر کمک شان کنیم که آن هزینه ی سنگین تر را متحمل شوند؟

چی کار کنم؟ سرم رو به دیوار بزنم؟ نه کار شایسته ای نیست، این موقع شب (یا حتی صبح) همسایه بیدار میشه! نه بده!

-------------------------

خوشحالم که وبلاگ زیاد شلوغ نیست، لذت اینکه ببینی یه دو سه تایی کامنت داری که حداقل خواننده یه کوچولو هم شده برای نوشته ات فکر کرده به نظرم کافیه.

خوشامد می گم به دوستان عزیز: شقایق، مهدیس و بروانه! از کامنتهاتون استفاده می برم.

دوستان عزیز و فراموش نشدنی هم که خدا رو شکر دسته کم مطالعه میکنن بلاگ رو، و البته چند عزیزی هم همیشه لطف دارن کامنت هم میذارن، عزت زیاد!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 3:22 توسط جاوید| |


خوابم نمیاد و فکر کنم جزو استثناهاییه که دلم میخواد بخوابم و خوابم نمی گیره. به طور معمول اول شب که میشه اصلا دوست ندارم بخوابم، عوضش صبح خوابیدن اوکیه، دقت کنین اونم اوکیه و عالی نیست، به قول امروزه ی خودم  Cool هست. ترجیح می دادم ساختار بدنی ام طوری بود که به جای این همه ساعت خوابیدن می تونستم با یه جایگزینی این تمدد اعصاب رو جبران کنم. و البته در کمترین زمان. به جز این، شب رو دوست دارم. ساکته، میشه تمرکز کرد، میشه راحت بود و میشه تا خرخره موزیک های عجیب و غریب مصرف کرد. من اندیشیدن و اندیشه شناختن در شب را دوست دارم. بارون ریز ریز و سرد زمستون و شکل سوختن شمع رو در شب دوست دارم. اون بیکران نورهایی که در بیکران ِ ذهنم از ستاره های با فاصله ی بیکران ساختم رو در شب دوست دارم. نور مرموز مهتاب رو در شب دوست دارم. شب... شب... و شب!

شاید من روز رو فقط به این دلیل میخوام که بتونم به شبم مفهوم بدم. تا روزمره ای رو سپری کنم که بعدش بتونم اندیشه ی سوختن مرموز شمع رو صرف بیکران ِ ذهنم کنم.


پ.ن. در طی نگارش این پست، این آهنگ مصرف شد.

پ.ن. نقاشی «Starry Night» اثر ون گوگ.

نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 4:1 توسط جاوید| |


سوال اینجاست که آیا من هنر رو خلق می کنم، یا این هنر بوده که من رو می سازه و بهم وجود می بخشه؟ مطمئنا منظورم از اینکه هنر من رو می سازه بُعد بیولوژیکی ساختن من نیست، منظورم اون درک و تفکریه که هنر در من به وجود میاره. هنر به تنهایی چطور می تونه مارو بسازه؟ چطور می تونه مارو به اوج ببره؟

اصولا من الان باید برم یه کتاب در مورد تئوری هنر یا به شکل و شمایل حرفه ای تر یه کتاب در مورد فلسفه ی هنر دست و پا کنم و جواب سوالم رو بگیرم. اما من این کار رو نمی کنم، چون الان ترجیح می دم به جای اینکه دیدگاه بقیه رو بشناسم خودم دیدگاه خاص خودم رو داشته باشم. چیزی که الان برام مهمه اینه که خودم چی فکر می کنم، نه اینکه برم ببینم چی به نظرم مناسب تره که همون طوری فکر کنم. این از اینش.

اما برگردم به موضوع. هنر، مفهومیه که بعید می دونم تعریف جامعی ازش موجود باشه، اما من اون رو مجموعه ای از ابزار برای تحریک احساسات روحی و تفکرات آدمی می شناسم. به نظر من دقیقا نمیشه مشخص کرد که انسان و هنر کدام خالق و مخلوق همدیگه هستن. خیلی دوست دارم بگم این هنره که انسان رو می سازه، اما وقتی به این فکر می کنم که این هنر از کجا ارائه شده و به دست چه کسی ساخته شده، هنگ می کنم که خب پس خود این هنرمند قبل از اینکه هنر رو بسازه چطور با گونه های قبلی اش آشنا شد. پس آیا انسان هنر رو منتقل می کنه؟

هنر همواره سنخیتی با صنعت داشته و داره. هنر این توانایی رو داره که با جلب توجهش بتونه موقعیت مناسبی رو برای صنعت فراهم کنه، اما من فکر می کنم این به قیمت از بین رفتن تار و پود هنر تموم میشه. و اصلا بهتر بود به جای واژه ی جلب توجه کردن از قربانی شدن هنر استفاده کنم. 

همین، نتیجه خاصی قصد ندارم بیگرم، فقط نوشتم.

^_^  ^_^  ^_^  ^_^  ^_^  ^_^  ^_^  ^_^  ^_^  ^_^  ^_^  ^_^  ^_^  ^_^

.: Ulver - Eos :. 

.: نقاشی بالا اسمش Sunday Afternoon on the Island of La Grande Jatte هست که از نمونه های برتر نقاشی نقطه نقطه محسوب میشه، Georges-Pierre Seurat برای آفرینش این اثر دو سال زحمت کشید! :.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 2:42 توسط جاوید| |

آخ جون هوا سرد شد! با هوای سرد موزیک های سرد گوش کنین! یخ بزنین!


دوباره زدم تو خط اعتیاد به پازل. یه هزار تیکه اش رو دیروز خریدم. موقع امتحانا می چسبه، فکرمو باز می کنه!


امتحان؟ نگو، اصلا نگو. ای استادان مهربان باشید!


الان اینا رو نوشتم که بگم پست دادم.

نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 15:8 توسط جاوید| |

ساعت‌هاست که صفحه‌ی «پست مطلب جدید» اینجا بازه و من با انواع افکار و حالات روانی روبرو می‌شم و شروع می‌کنم به چند خطی سیاه‌مشق نوشتن؛ اما فوراً با تمام فشار انگشت کوچک دست راست رو به سمت بک‌اسپیس نشونه می‌رم و خلااااص! 

اگه تا الان این ایده‌های ناخودآگاه نوشتنم رو نگه داشته بودم یه کلکسیون فوق‌العاده بود. (الان دقیقا خواستم بک‌اسپیس رو فشار بدم ولی دیگه این دفعه: نه!)

بله، «نه!»... نه می‌گم، من به خودم نه می‌گم؛ من نه گفتن رو یادم رفته بود. نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه! 

بک اسپیس نداریم امروز، مثل زندگی، مگه زندگی بک اسپیس داره؟ من تو خط بالا کلی نوشتم «نه» ولی بعدشم اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که: «که چی بشه؟ ها؟»

پاک نمی‌کنم، حل هم نمی‌کنم، با خودم حمل‌شون می‌کنم، نهایتش انفجاره دیگه، انتهاری می‌شم و شماها رو هم منفجر می‌کنم ولی نه پاک‌شون می‌کنم نه حل‌شون می‌کنم؛ هستن که هستن.



What I've felt, what I've known
Sick and tired, I stand alone
Could you be there, 'cause I'm the one who waits for you
?Or are you unforgiven, too

می‌گذرونیم، مسکن می‌زنیم بالا، دنبال درمون نیستیم، همین طوری الکی الکی، من چی می‌خوام؟ خود درگیری، مازوخیزم، سولیپسیسم، مملو از پارادوکس، دوستش دارم، بهم ریختن دوست داشتنی نیست، به عنوان تنوع دوستش دارم، خودم خودمو بهم ریختم، راستی غبار رو فعلا فوت کردم، از رو اونی که باید فوت می‌شد فوت شد، غبار داره‌ها ولی خب فوت کردم دیگه، حداقل فهمید یکی فوت می‌کنه، چه قدر اونی که غبار از روش فوت شد دوست داشتنیه، خودش می‌دونه؟ یه کم ناراحتم که به دو نفر گفتم غباریه کیه، یکی‌شون که نمی‌خونه اینجارو، اون یکی هم غریبه نیست، آها نفر سومی هم هست ولی غباریه نمی‌شناستش، غباری دوستت داریم، طوفان شن شد با این همه غبار، از بک اسپیس استفاده کردم، به خودم مربوطه، شلوغی، ازدحام، گم شدن ِ معنا در این ازدحام، گم شدن ِ غبار در این ازدحام، درست مثل ذهن من، به کجا می‌رو(م/د/یم)، دلم حرف شنیدن میخواد، نه حرف زدن، بشنوم و وانمود کنم می‌فهمم، وانمود، وان مود، یک مود، چند مود، سالاد مغزی! نوش ِ جان!

نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 22:58 توسط جاوید| |

روزهای سردی رو می‌گذرونیم؛ سرد نه به معنی هوای سرد، سرد به اون تعبییر که زندگی هم می‌تونه سرد باشه. انگار وقتی یه غبار کوچولو  روی روحت میشینه سنگینی‌اش رو روی پاهات احساس می‌کنی. غبار، غبار جامعه است، غبار واقعیت‌هاست، غبار ارزشمندیه اما شیرین نیست؛ همون‌طور که حقیقت همیشه شیرین نیست. غباری نیست که بتونی با یه تکوندن شوتش کنی و از شرش خلاص بشی، بارون می‌خواد، یه بارون حسابی که بتونی زیر اون بارون روحت رو برهنه کنی تا غبار روی روحت رو بشوره و ببره. حیف، بارون هم از این کشور رفت!

 

از قبل ندایِ «زندگی ِ واقعی داره شروع میشه» رو شنیده بودم، همون که شاید بیشتر از هر کسی که می شناسم برای شروع کردنش عجول بودم، و چندان هم الان باهاش بد تا نمی‌کنم، همون که می‌دونستم قراره تلخ‌تر باشه؛ خوشحالم که غبار رو می‌بینم! سخت نیست دیدن غبار، گرچه غباری که به عینه می‌شناسیم به راحتی به چشم نمیاد، اما این غبار که حتی قدرت اینو داره سنگینی روح رو روی پاها نشون بده برای هر کسی که دنبالش بگرده قابل دیدنه؛ حتی اگر خیلی‌ها به روح‌شون اجازه‌ی برهنه شدن ندن باز هم میشه یه کم غبار رو شناخت.

 


نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 18:35 توسط جاوید| |

شما دیگه فکر کنم منو شناختین، یا آپ نمی‌کنم یا اینکه دو سه تا پشت هم با فاصله‌ی کم آپ می‌کنم. این طوری‌ام... شاید صفت‌ش باشه دمدمی یا همچین چیزی... ولی برام مهمه که وقتی  عشقم می‌کشه آپ کنم، این کارو بکنم. حالم جا میاد.

در رابطه با پست بالا (در واقع پایین، تو فروم پست قبلی می‌ره بالا) یه نظر خصوصی دریافت کردم، که حقیقتش... معلقم کرد. تو فازش نبودم اون لحظه و تو اوج حس پرواز جوونی بودم. تازه از مهمونی بچه‌های طرح برگشتم و حسابی شارژم. حرف‌های پیام خصوصی به طور خلاصه حاکی از این بود که حتی فیزیکت هم تو رو بالا نمی‌بره و باید درونت رو بسازی. پیام خصوصی ِ دوست داشتنی‌ای بود و کمتر پیش میاد عزیزی اونقدر براش مهم باشی که حال کنه انقدر برات وقت بذاره و هدایتت کنه. نویسنده‌ی پیام کاملا درست میگه... من باهاش موافقم. برای خودم برنامه می‌ریزم و دوباره به هر شکلی شده سعی می‌کنم جایی برای اندیشیدنم باز کنم. 

با حرفای خسته کننده‌ام خسته‌تون نمی‌کنم. بعضی وقتا یاد استوین ویلسون می‌افتم که میگه من همیشه تو آهنگام جنبه‌ی بد شخصیتی‌ام رو دخالت می‌دم! منم تقریبا مدتیه این طوری شدم و وقتی از چیزی خسته‌ام و احساس کمبود می‌کنم میام آپ می‌کنم. نه وقتی که تو اوجم و رو زمین نیستم. بذارین این دفعه وقتی تو اوجم یه کم حرف بزنم، شاید دوباره تونستم اون چیزایی که اوایل می‌گفتم و خوش‌تون می‌اومد رو بگم و به قول صادق چیزای جالب بگم. لحنم شاید زیاد هم گفتاری و ساده نباشه، طوری می‌نویسم که به ذهنم می‌رسه و محدودش نمی‌کنم!

امشب یه جشنی بود که بازم ماهارو، بچه‌های جدانشدنی 88-89 طرح کنکور یاس رو، دور هم جمع کرد. بهانه‌ای بود، برای جمع شدن و دروغ نیست اگه بگم جشن برام ذره‌ای ارزش نداشت که بودن با دوستام برام مهم بود. امروز بازم تونستم احساس کنم به جمعی تعلق دارم که می‌فهمم‌شون. تونستم احساس راحتی بکنم. من فکر نمی‌کنم هیج کدوم‌مون هنوز تو دانشگاه همچین جمعی دست و پا کرده باشیم، اصلا شاید هیچ کسی جز خودمون همچین جمعی رو تجربه نکرده. اون بالا که روی سن بودیم واقعا احساس کردم آقای نباتی بیخود نمی‌گه این ریاضیای سال قبل یه چیز دیگه بودن، خدایی حالم جا اومد وقتی تشویق‌مون کردن برین پایین و نرفتیم و گفتیم شام بدین تا بریم. همه‌اش کار ارسلان بود، ارسلان، همون که وقتی اولین جمله‌شو موقع معرفی‌اش گفت الکی خنده‌ام گرفته بود، سخت خودمو نگه داشتم اون بالا. خیلی، خیلی، خیلی حس خوبی داشتم اون بالا، به خصوص وقتی پویا رو با خودمون دیدم، من اون بالا هدیه‌ای بهم نرسید چون بزرگترین هدیه رو با خودم داشتم، پویا با من بود. پویا، اومدن تو به بالای سن امشب بزرگترین دل‌خوشی‌ای بود که می‌تونستن بهم هدیه کنن. یه چیزی بود مثل اینکه یه بار رو از روی دوشم برداشتن، برات آرزوی بهترین‌ها رو دارم و بی‌حد دوستت دارم.

با جمع دوستای خودم خیلی حال می‌کنم، پدرام که داشت امشب زیرم می‌کرد با ماشین! بیچاره خودشم یه لحظه کپ کرده بود! ولی ماشین سواری با پدرام یه چیز دیگه بود، پنجره رو تا ته کشیدم پایین و آهنگ تا آخر و تمام خنکای پاییز سال و بهار جوانی‌ام رو روی صورتم احساس کردم، تو جاده خلوت با صد تا سرعت، چیزیه که فقط از ما پنج‌تا دیوونه بر میاد. عاشق دیوونگی‌هامونم، برام یه دنیان. من هنوز دلم برای عباس تنگه، با دو ساعت دیدنش اصلا نتونستم راضی بشم، هنوز فکر می‌کنم باید یکی تو کلاس باشه که سر به سرم بذاره و بهش بگم عباس اسمایل. ببخشید عباس بیشتر از این نمی‌تونم ازت بنویسم، حس خوبی ندارم...

دیگه نمی‌تونم ادامه بدم.

همه‌تونو دوست دارم، سروش، علیرضا، ایمان، آرمان، صادق و همه‌ی اونایی که الان اسم‌تون رو یادم نمیاد، تو بحران احساسی‌ام درک کنین :دی

آرزوی دیدار دوباره. از دیدن‌تون سیر نمی‌شم

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 1:19 توسط جاوید| |

چی بگم از کجا بگم که حرف زیاده اما وقت و حوصله چه عرض کنم...!

اول براتون بگم که به سه خواب پست گذشته دو تای دیگه اضافه کنین. دارم دیوونه می‌شم دیگه نه؟

----------------------------------

امشب بچه‌ها رفتن کنسرت یگانه... من مونده بودم بین دو راهی که کنسرت برم یا برم رصد. یه حسی بهم گفت رصد... انگار دفعه‌ی اولش خیلی بهم چسبیده بود. آره، من به قول ارسلان یه چیزیم میشه که پول می‌دم برم آسمون ببینم. ولی تو دلم گفتم پول بدم آسمون ببینم بهتره تا برم انسان رو تماشا کنم :دی یه موقع تصور نکنین از کنسرت بدم میاد، یا مخالفما! من پایه‌ی کنسرت نباشم شما باید برین ساحل بچرخین... :دی

ولی خب کنسرت چهارتا بند پراگرسیو راکی، پست راکی، کلاسیکی چیزی آخه! توهین نباشه به یگانه و پاپ‌ها! ولی خب سلیقه‌ست دیگه... حالا چه چالشی می‌شد اگه قرار بود بین کنسرت این بندها و رصد یکی رو انتخاب می‌کردم. گمونم کنسرت رو انتخاب می‌کردم... اونم حتما با یزدان می‌رفتم :دی

---------------------------------

یه زمانی برا خودم برو بیایی داشتم، کار ثابتی تو سایت داشتم، دستور می‌دادم. پروژه اجرا می‌کردم، ناظر پرورش می‌دادم (!)، هماهنگ می‌کردم... الان باورم نمیشه چطوری همه‌ی این کارا رو می‌کردم و درسم می‌خوندم. به جرئت می‌تونم بگم از وقتی از سایت اومدم بیرون فوق‌العاده سطحی‌تر و بی‌برنامه‌تر و کم‌تحرک‌تر شدم. تکلیف چیه؟ سایت رو هم که بستن و خیال جد آباد نوجوون‌های مملکت رو راحت کردن... اصلا کتاب چیه؟ مطالعه چیه؟ برین فارسی‌وان تماشا کنین!

من باید یه کاری بنکم، الان که فکر می‌کنم می‌بینم سه بعد داشتم. اول فیزیک، دوم موزیک، سوم ادبیات. چرا دارم از سومیش با شتاب زیاد دور می‌شم؟ میترا راست می‌گفت... راست می‌گفت که بدون موندن تو سایت دیگه نمیشه نوشت.

انقدر دارم ازش فاصله می‌گیرم که به هیچ وجه کتاب غیر دستی زیر دستم نمی‌مونه. یه تصمیمی به حالش می‌گیرم. شاید با گذاشتن چند تا پست و خوندن چند تا داستان کوتاه حالم جا بیاد. اوضاع سایت‌های ادبی هم که دیگه به مینیمم داره می‌رسه. چمیدونم... شایدم من دارم ارزش‌های ادبی‌مو گم می‌کنم.

یه پی‌دی‌اف می‌ذارم، اگه حالشو داشتین بخونین. در مورد اندیشه‌های مختلف زنان در مورد آقایونه. جالبه. من رو تو اوج حس دوری از کتاب غیر درسی تونست بنشونه یه جا. البته همه‌ش 17 صفحه‌ست. دانلود.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 23:29 توسط جاوید| |

این روزا همه‌اش می‌ترسم. یه چیزی منو می‌ترسونه... ترس ساده‌ای نیست و شاید بزرگترین و منطقی‌ترین ترسیه که تا به امروز درگیرش بودم. ترسیه که بهش احترام می‌ذارم و اونو نشونه‌ی مفیدی می‌دونم. ترس از اینکه هیچی  از فیزیک نمی‌دونم، اینکه هر چی هر روز می‌خونم بازم چیزی ازش نمی‌دونم، می‌خوام هر روز تو آینه به خودم نگاه کنم و بگم تو هیچی از فیزیک نمی‌دونی تا از این ترسم کم نشه، دوست ندارم هیچ وقت به این فکر کنم که پایانی برام وجود داره، جاوید بودنم رو می‌خوام اینجا نشون بدم، با فیزیک! نه اینکه با فیزیک جاودانه بشم، اینکه بگم بی‌پایانی ِ ندانستن ِ ما جاودانه‌ست. بگم که هر کس گفت می‌دونم یعنی نمی‌دونه که نمی‌دونه. بر می‌گردم به ترسم؛ از ترسی می‌گفتم که تو همین سه هفته سراغم اومده و بهم نشون داده از اینجا به بعد سقفی وجود نداره و کسی هم منتظرت نیست تا تو رو به سقفی برسونه، تنها و یکه شدن تو این مسیر هم مزید بر علت! می‌فهمم که باید بپذیرم سقفی برای فیزیکم نیست و در واقع برای هیچ چیزی نیست؛ ترسم از اینه که تو فیزیک بهترین که هیچ، بهتر نباشم. جنگ، جنگ ِ شخصیتی هم هست، شخصیت علم و شخصیت ِ خودم دارن می‌جنگن، شخصیت‌های نامتناهی‌طلبمون دارن با هم شطرنچ بازی می‌کنن و همدیگه رو ارزیابی می‌کنن. کی می‌بره؟ اما، این که کی می‌بره مهم نیست، می‌خوام اصلا کسی نبره تا وقتی من نفس می‌کشم، می‌خوام این جنگ تا آخر عمرم باهام باشه و در کوچک‌ترین واحدهای زمانی هم بهم گوشزد کنه که تو ذره‌ای فیزیک رو نمی‌شناسی تا من لحظه لحظه‌ام رو صرف یادگرفتنش بکنم که بیشتر متوجه بشم هیچی ازش نمی‌دونم.

من هیچ استادی به بزرگی استاد سید حسن حسینی نخواهم داشت، استاد حسینی شاید تنها کسی بود آدرس سایه‌ی شمایل واقعی فیزیک رو بهم داد. الان که دارم فیزیک رو تو دانشگاه می‌خونم می‌بینم کلاس استاد حسینی با اینکه یه کلاس دبیرستان-پیش‌دانشگاهی بود، اما هیچ کلاسی تو دانشگاه به قدرت و شکوه اون کلاس نمی‌تونه برسه. نه، من یه نامردم، اون بعد از کنکور سه بار اومد تو خوابم، باورتون میشه وقتی دارم اینو می‌نویسم چیزی رو دوشم سنگینی می‌کنه؟ اون سه بار اومد تو خوابم اما من بعد کنکور حتی یه سر هم بهش نزدم، چه برسه به تشکر و دست‌بوسی برای همان آدرس ِ سایه‌ی شمایل واقعی فیزیک!

استاد تو اولین خوابی که ازش دیدم، تو یه کلاس که مشخص بود دانشگاهه اما بچه‌ها از رشته‌ی مختلفن، ازم پرسید مصباح تو چی قبول شدی؟ گفتم فیزیک دانشگاه گیلان آقای حسینی، چهره‌اش مثل مونا لیزا شده بود، از اون چهره‌هایی که لبخندش هم این وری بود هم آن وری. بهر حال هم خوشحال از اینکه آدرس سایه‌ی شمایل واقعی فیزیک رو به یکی نشون داده و شاید هم ناراحت از اینکه تو بهترین داشنگاه اونو نمی‌خونه! اما بعدش احساس کردم خوشحال بود.

تو خواب ِ دوم، کلاسش خالی بود، پیر و شکسته‌تر شده بود، این بار کلاس، همون کلاسی بود که کلاسام با استاد اونجا برگزار می‌شد. استاد صورتش زخمی بود. پیشش نشسته بودم به درد دل‌های نا متناهی‌اش گوش می‌کردم، از کوچک شمردن علم و کم‌ارزش شدنش نزد جوونا می‌گفت که اتفاقا یه گروه از بچه‌های لات که گروهی از دخترا و پسرای خیابونی بودن اومدن تو کلاس و برامون خط و نشون کشیدن که در اینجا رو تحته می‌کنین.

خواب سوم اما، استاد یه کار پشت میزی داشت، دقیقا نفهمیدم چه جور کار پشت میزی بود، اما چون احساس کردم به سن این روزهایش است، پس کار باب علاقه‌اش بوده. اتاقش برام آشنا بود، اتاق قسمت آموزش دانشگاه گیلان، قسمت ثبت نام و پذیرش بود، اما تر تمیزتر. گرچه اونجا کاراش باب میل استاد نبود! به هر حال استاد اونجا کارنامه‌ای که نمی‌دونم مربوط به کِی و چی بود ازم دید و گفت: «هنوز هیچ کاری نکردی!»

ترسم از استاد هم هست، اون همیشه استاده برام، نه فقط تو فیزیک، روحیه‌اش طوری بود که بهش از نظر علمی احساس دین می‌کنم. شاید هم هیچ وقت نتونم جسارتش رو به خرج بدم که اگر ذره‌ای بیشتر ازش بدونم بهش بخوام یاد بدم اما دور از چشمش هم که شده دوست دارم انقدر یاد بگیرم که یه روز خودم راضی باشم که اون دین رو ادا کردم. اگرچه هیچ وقت اون روز نمی‌رسه و دائم می‌خوام به سقف ِ وجود نداشته‌ی فیزیک برسم.

پ.ن. این پست رو خیلی دوست دارم. موقع نوشتن هم آهنگ Epitaph از گروه قدیمی ِ King Crimson رو بارها و بارها گوش کردم.

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 0:46 توسط جاوید| |

سر نوشت: آقا من آخرش نفهمیدم مهرگانم... تام یورکم... نیلز بورم... تونی برکستونم یا نه همون جاویدم؟ یکی بیا بهم بگه واقعا! چرا اینا جرئت کردن تو روزی که من متولد شدم، متولد بشن؟

مهرگان که جشن ایران باستانه (چیه نکنه فکر کردی دخترم ها؟)

تام یورک که دیگه نگو؛ نابغه‌ی بند ریدیوهد خودمونه!

نیلز بورم که معرف حضورتونه، فیزیک‌دان برجسته! :ایکس

تونی جان هم خواننده تشریف دارن!

من اینام یا اینا منن؟ یکی بیاد توضیح بده آقا!

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-


نه اون کی بود؟ اون کی بود؟ اون کی بود می‌گفت آره این کنکوره رو خوب بده و برو یونی دیگه حله؟ واستا، نه یه دقه واستا! کجاش حله؟ خیلی هم غیرقابل حله! یارو استاد ارسلان بهشون گفته تو مجموعه اعداد طبیعی و صحیح حد داریم!!!! این حله؟ (می‌گم درگوشی، نکنه تبصره‌ای چیزی زدن که حدی داشته باشیم دور همی برای این اعداد، ها!؟) آخه استاد ِ من، بابای حسابی، تو نمی‌گی این یارو عددی که می‌خوای بهش میل کنی فقط تو اعداد حقیقی همسایگی داره؟ نه یه دقه واستا، شـــــــــــــــــکوفــــــــــــــــــــــــه!!!! :دی

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-


بسه دیگه مثلا اومده بودم کتابخونه شیمی مورتیمر بخونمااا، همینه که هست آپ کردیم رفت :دی

راستی کلی سر افراز کردین برام نظر گذاشتین ولی من کلا این مدت از نت دور بودم و اینا، تنوعی شده دوری از نت، فعلا که میام کتابخونه و از نت استفاده می‌کنم تا راه بیفته نت ِ خودم! خلاصه اگه نظر بازی نکردم شرمنده، آخه نظر بازی به طور زنده حال میده یه هفته که بگذره میشه به طور مرده :دی

با این حال خیلی از کامنتوندن‌تون (!) ممنانیم. بای


پی‌نوشت: آخ راستی! نوبل فیزیک رو الان دیدم که دادن! لعنتی زندگی بدون نت و ستلایت همینه دیگه از دنیا عقب می‌افتی! مثیکه به دو تا استاد ِ روسی دادنش، با اجازه مرخص شیم بریم ببینم به چه علت! بای

نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 12:33 توسط جاوید| |

آن ناشوایی‌ام آرزوست!


پ.ن. سونات مهتاب رو هر روزی که می‌گذره با از دست دادنش ذره ذره‌ی وجود‌تون رو در گرو باد پاییزی رها کردین.

پ.ن. به جمله بندی‌ ِ بالایی گیر نده، همین شکلی دوست دارم بگم!

پ.ن. سونات مهتاب، یا به طور رسمی قطعه‌ی چهاردهم ِ سونات ِ پیانو در سی مینور اپوس 27، قطعا از جاودانه‌های پیانوی تاریخ موسیقی محسوب می‌شود.

پ.ن. لینک دانلود سونات مهتاب اثر لودویگ وان بتهوون، نوازنده‌ی نقطه‌ی گذر از کلاسیسیسم به رمانتیسم.

پ.ن. مثلا می‌خواستم یه پست هنجار گریز زده باشم، بازم آفت ِ پ.ن. وجود همایونی‌مان را فرا گرفت :دی... گفتم قدری شما هم مهتابی شوید فیض ببرید، هنجار گریزی بخورد به سر  ِ همایونی.

سلام! (اینم هنجار گریزی ِ پست)

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 0:50 توسط جاوید| |

«واو!»

این چیزیه که وقتی در مورد هستی صحبت می‌کنی به احتمال زیاد به زبونت میاد. از الان باید تمرین کنی... باهام تکرار کن: 

- و... ووو... وووواااا... وووووووااااااااوووووو: «واو!»

اینکه با ژرف فکر کردن به هستی و گوشه نظری به تنها زاویه‌ای از عظمت دنیا بگیم «واو!»، چیزی دور از انتظار نیست. اما این «واو!»... یه روزی تبدیل میشه به «آوو!». حالا چطوری؟ عرض می‌کنم خدمت‌تون. (خدمت‌ِ‌تون نخونید، بخونید: خدمت‌ْ‌تون!)

داستان اینه که این هستی تا کی باید به کارش ادامه بده... اصلا هنوز شروع کرده یا مقدماتشه!؟ یا اینکه یه دور کارشو کرده و الان پس‌مونده‌هاشه!؟ نکنه کارش تموم شده و مثل همه‌ی اون ستاره‌هایی که هزاران سال قبل می‌درخشیدن و ما الان درخشندگی هزاران سال پیش‌شونو می‌بینیم، هنوز اثرات ِ کنونی‌اش بهمون نرسیده!؟

پس بحث رو می‌ذارم رو اینکه «پایانی در کاره یا نه»

منظومه‌ای که ما توش زندگی می‌کنیم سروری به اسم خورشید داره. (جرم آسمانی مورد علاقه‌ی بنده‌ی حقیقتاً حقیر، استدعا می‌کنم.) در مورد کهکشان‌مون حداقل بنده اطلاعی ندارم که سرور داره یا نه، و کل هستی هم بازم بنده اطلاع ندارم که سرور داره یا نه... 

الان می‌خوام پایان کار رو بر طبق پایان کار سرور هر سیستم پیش ببرم. سرور کهکشان و سرور هستی رو که نمی‌شناسم ولی سرور منظومه‌ رو که می‌شناسم.

در مورد مرگ خورشید، که درست مثل هر ستاره‌ی دیگه می‌میره، باید عرض کنم که این جرم آسمانی محترم و کاملاً حیاتی تا 5 میلیارد سال دیگه میزبان ماست. از این به بعد هیدروژن در پوسته‌ی خورشید می‌سوزه و انرژی‌ای که از همجوشی هسته‌ای‌اش حاصل میشه باعث انبساط خورشید می‌شه و ایشون تا حدود 150 برابر افزایش قطر پیدا می‌کنه! در این حین خورشید رفته رفته قرمز و قرمزتر میشه. حتما می‌دونین که این به معنی ِ کاهش دمای خورشیده (ستاره‌ها هر چی روشن‌تر بشن گرم‌ترن)... 

خورشید مدت 100 میلیون سال را به شکل یک غول سرخ سپری می‌کنه، بعد لایه‌ی بیرونی‌اش کم‌کم سست می‌شه و ازش جدا میشه. سرانجام خورشید به شکل یک کوتوله سفید باقی مانده و به تدریج از بین خواهد رفت.

شاید این پایان کارمون نباشه اما حداقل یه پایان موقته، فقط برای اینکه از این منظومه فرار کنیم. کجا بریم اصلا می‌تونیم جایی بریم؟ این پایان موقت می‌تونه تبدیل به پایان قطعی بشه؟

مسئله رو از ابعاد غیر علمی بررسی می‌کنم.

قیامت، آخر زمان، رستاخیر... همه‌ی چیزایی که در مورد پایان غیر علمی هستی گفته میشه.

من قصد ندارم فرایند پیشنهادی این ایدئولوژی‌ها رو تشریح کنم و تنها اشاره‌ای به یه رشته‌ی منطقی در این نظریات اکتفا می‌کنم.

ادیان سامی، حداقل تا جایی که من اطلاع دارم، اعتقاد دارن که در هنگام وقوع فرجام هستی موجودات هم‌چنان زنده‌ان. (مقصود از موجودات نباتات و جانواران است) این به این معنیه که وقوع فرجام هستی، و به اصطلاح اسلامی قیامت، مادامی که دسته کم زمین جای زندگانی ِ ماست محقق میشه. از این حیث می‌تونم ادعا کنم، که این نگرش رنگ و بوی شتابزدگی در وقوع قیامت را خبر می‌دهد. نه از این نظر که در پرداختن به ایده‌ی کلی‌اش شتابزدگی صورت بگیره، از این زاویه که این امر کاملا ناگهانی و بدون ذره‌ای پیش‌آگاهی صورت می‌گیره.

این در حالیه که چشم انداز نظریات علمی‌، مثل مرگ خورشید پروسه‌ای آهسته و پیوسته دارن.


پ.ن. مرگ ناگهانی یا تدریجی؟ مسئله اینست! :دی

پ.ن. دانشگاه حسابی خوش می‌گذره، استاد فلسفه اخلاق‌مون (2 واحدی عمومی: ستم) استادی‌ست گرد و مدور که کلاً می‌بینیش خنده‌ات می‌گیره! کل کلاس رو هم یه ریز مخ می‌زنه. (فلسفه با ابعاد اسلامی :دی)

پ.ن. اساتید فیزیک پایه و ریاضی عمومی که دیگه اصلی‌ترین درسامونن، دو بانوی گرامی هستن؛ شاد باش! حس خوبی بهم دست داد که استاد این درسام یه خانومه. برا خودتون از اون فکرا نکنین، حرفم یه چیز دیگه‌ست. یه جورایی افتخار آمیز :دی

پ.ن. این هفته کاملا موسیقی بی‌کلام گوش کردم، پست راک و کلاسیک!

پ.ن. تو کل این هفته یه عالمه سوژه برای آپ داشتم ولی تک‌تک‌شون پرید...


ب

ا

ی

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 12:48 توسط جاوید| |